تبليغاتX
سپنتا
جمعه هفتم تیر 1387
خدای من همین نزدیکي‌ها است

ملاصدرا می گوید:

خداوند بی نهایت است و لامکان و بی زمان

               اما به قدر فهم تو کوچک می شود

                           و به قدر نیاز تو فرود می آید

                           و به قدر آرزوی تو گسترده می شود

                            و به قدر ایمان تو کارگشا می شود

یتیمان را پدر می شود و مادر

محتاجان برادری را برادر می شود

عقیمان را طفل می شود

ناامیدان را امید می شود

گمگشتگان را راه می شود

در تاریکی ماندگان را نور می شود

رزمندگان را شمشیر می شود

پیران را عصا می شود

محتاجان به عشق را عشق می شود

خداوند همه چیز می شود همه کس را...

 

به شرط اعتقاد

   به شرط پاکی دل

      به شرط طهارت روح

        به شرط پرهیز از معامله با ابلیس

 

بشویید قلب هایتان را از هر احساس ناروا

   و مغزهایتان را از هر اندیشه خلاف

     و زبان هایتان را از هر گفتار ناپاک

       و دست هایتان را از هر آلودگی در بازار

          و بپرهیزید از ناجوانمردی ها، ناراستی ها، نامردمی ها ...

 

چنین کنید تا ببینید چگونه

بر سفره شما با کاسه ای خوراک و تکه ای نان می نشیند

در دکان شما کفه های ترازویتان را میزان می کند

و در کوچه های خلوت شب با شما آواز می خواند

 

مگر از زندگی چه می خواهید که در خدایی خدا یافت نمی شود ؟؟؟

 

نوشته شده توسط فرشته در 18:42 | | لينک به اين مطلب
پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387
کاش زندگی نیز دکمه Ctrl+Z داشت . . .
نوشته شده توسط فرشته در 12:54 | | لينک به اين مطلب
دوشنبه پنجم فروردین 1387
سفر به سرزمین یادها و خاطره ها

پوشش سفید احرام را آماده کرده ای

به مادرت می گویی: « یعنی راستی راستی دارم می روم!؟ »

مادرت لبخند می زند، قطره ای در چشمانش می لرزد.

 

مدام تلفن، مدام التماس دعاها:

وقتی رفتی بقیع یا زیر ناودان طلا در مسجدالاحرام

یا اولین بار که کعبه را دیدی...

 

چادر سفید را به تن می کنی

به مادرت می گویی: « خوب است، نه ؟ »

چانه مادرت می لرزد و می گوید:

« داری می روی ها، خوش به سعادتت! »

 

به امید خدا فردا عازم سفر به سرزمین وحی هستم؛سفر به سرزمین یادها و خاطرهها

 

 

نوشته شده توسط فرشته در 14:47 | | لينک به اين مطلب
جمعه دهم اسفند 1386
نام

کاش دلتنگی نیز نام کوچکی می داشت

 همچون مرگ که نام کوچک زندگی است...

نوشته شده توسط فرشته در 20:55 | | لينک به اين مطلب
دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386
عادت

عادت کرده ایم بی سلام از کنار هم بگذریم.

عادت کرده ایم بی جنگل، بی دریا و بی عشق باشیم.

عادت کرده ایم به آکواریوم های شیشه ای.

بیایید روی کاغذ سیگار نقاشی بکشیم

قاصدک را، کبوتر را و شاید بامی برای پرواز را...

نوشته شده توسط فرشته در 19:39 | | لينک به اين مطلب
پنجشنبه یازدهم بهمن 1386
خطر کردن!

خندیدن خطر این را دارد که شما را دیوانه بخوانند.

گریه کردن خطر این را دارد که بگویند شما احساساتی هستید.

اگر دست دراز کنید، خطر این هست که گرفتار شوید.

اگر احساسات خود را بروز دهید خطر این وجود دارد که خود واقعی تان را آشکار کنید.

اگر از ایده ها و رویاهایتان با دیگران حرف بزنید، خطر این هست که شما را ساده لوح بخوانند.

زندگی کردن با خطر مرگ همراه است.

امیدواری، خطر ناامید شدن را به همراه دارد.

وقتی سعی می کنید، خطر این وجود دارد که شکست بخورید.

.

.

.

اما باید خطر کرد؛ چون بزرگترین خطر در زندگی، این است که هرگز خطر نکنیم!

کسانی که هرگز خطر نمی کنند، هیچ کاری انجام نمی دهند، چیزی ندارند، کسی نیستند و کسی نمی شوند.

ممکن است که آنها از رنج و غم اجتناب کنند، اما خیلی ساده نمی توانند یاد بگیرند که احساس کنند، تغییر نمایند، رشد کنند، دوست بدارند و زندگی کنند.

آن ها در زنجیر بندگی خود هستند، آن ها برده هستند، آن ها آزادی خود را از دست داده اند.

فقط انسان هایی که خطر می کنند واقعا آزاد هستند …

نوشته شده توسط فرشته در 18:17 | | لينک به اين مطلب
چهارشنبه سوم بهمن 1386
...

برق که آمد

      فانوس ها را

            خاموش کردند،

اما

     احساس کردم

            کشتی هایی

                          در دریا

سرگردانند...!

 

نوشته شده توسط فرشته در 22:12 | | لينک به اين مطلب
پنجشنبه سیزدهم دی 1386
آموخته های زندگی

زندگی به من آموخته است:

اگر انسان خود را احمق تر از آنچه هست وانمود کند

در جای خودش از نتایج درخشانی بهره مند خواهد شد.

 

نوشته شده توسط فرشته در 23:33 | | لينک به اين مطلب
دوشنبه بیست و ششم آذر 1386
جوابیه خدا به بنده

خدایا!

تو مغناطیس قدرتمند عشق و محبتی

من را بیاموز تا خرده آهنی باشم.

 

مرسی خدا جون که جوابم رو دادی

واقعا خوشحالم

اصلا فکرش رو نمی کردم!

اسمم برای حج عمره دانشجویی در اومد!

یعنی می شه که ...

 

 

نوشته شده توسط فرشته در 21:5 | | لينک به اين مطلب
دوشنبه دوازدهم آذر 1386
عنوان ندارد

یکی از بچه ها به من گفت: فرشته! تو قدرت طلبی!! تو ....!!!!!

از تعجب شاخ درآوردم! اما با حرفهایی که بعدش زد، کم کم داشت باورم می شد!

 

تا اینکه به یکی از دوستان گفتم: واقعا من اینجوری هستم؟ من قدرت طلبم؟ من پر رویم؟ من ...؟

و این دوست گفت: نه! اگه بودی من بهت می گفتم. خیالت راحت باشه...


یک کم آرامش پیدا کردم و به همونی که به من گفت قدرت طلب SMS زدم.

و این هاSMS  هایی است که میون من و همون رد و بدل شد: "بدون هیچ کم و کاستی"

 

من: یک دونه شن، معمولا تمایل به جایی داره که خودش رو تبدیل به کوه کنه و این به معنای قدرت طلبی نیست! و این دونه شن بدبخت و مفلوک هم نیست!

(به من گفته بود تو چون قدرت طلبی خیلی بدبختی)

 

همون: یک دونه شن حتی اگه بتونه با چند تا شن دیگه کوه بسازه، باز هم با یه موج دریا پودر می شه!!! سعی کن قطره باشی تا راهی دریا بشی، تا نه آرامش مغرورت کنه و نه طوفان آوارت کنه!

 

من: اولا که این دونه شن خودش به تنهایی می خواد کوه بشه، نه با بقیه شن ها تا ازش جدا بشن. دوما که اون شن کنار دریا کوه نمی شه تا نابود بشه! سوما که قطره بودن هم خوبه.

 

همون: چرا شن؟ می خوام یک راه سومی هم بهت نشون بدم: سلول سرطانی! هم سرعت تکثیرش زیاده، هم هیچی نمی تونه ریشه کن بکندش!

 

من: تو چرا اینقدر منفی به این قضیه نگاه می کنی؟ اگه من بتونم توی راه رسیدن به خودم مثل یک کوه باشم، هیچی حتی دریا هم نمی تونه کاری بکنه!

 

همون: تو درست می گی، تو حتی شاید بتونی به تنهایی از خودت یک کوه بسازی! اما فکرش رو بکن یک کوه تنها میون یک دشت زودتر دچار فرسایش می شه تا میون رشته کوهها!

 

(( من هیچ جوابی ندادم تا اینکه دوباره SMS زد. ))

 

همون: راستی یک چیز دیگه هم یادم اومد؛ تو حتی اگه بتونی کوه بشی، بچه هات سنگ می شن! تازه اگه خیلی اوضاعت خوب بشه بچه هات گدازه آتشفشانی می شن و تو می تونی هرجور که بخوای بهشون شکل بدی!

 

من: خدا وکیلی منظورت رو نگرفتم. اما اگه یک سنگ بخواد کوه بشه، زودتر از شن راه آسفالت رو پیدا می کنه و میره به سمت مقصدش. در ضمن، من کنار دوستان واقعی کوه می شم، تا اونها که کوه شدن با هم رشته کوه درست کنیم.


و من از اون موقع دارم به این قضیه و خیلی چیزهای دیگه فکر می کنم. حالم خیلی بده. وقتی به اتفاقات اخیر فکر می کنم اشک هام ناخودآگاه سراریز می شه! به زمان زیاد و راهنمایی احتیاج دارم!

 

فکر نکنم که به همین زودی ها دوباره آپ کنم. هروقت به نتیجه رسیدم دوباره بر می گردم. واسم دعا کنید... التماس دعا

نوشته شده توسط فرشته در 0:25 | | لينک به اين مطلب
دوشنبه پنجم آذر 1386
به همین سادگی!

چه ساده با گریستن خویش زاده می شویم

و چه ساده با گریستن دیگران از دنیا می رویم

و میان این دو سادگی معنایی می سازیم به نام زندگی ...

نوشته شده توسط فرشته در 20:52 | | لينک به اين مطلب
دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386
پشیمانی

امروز صبح به یکی از دوستان گفتم: " نمی دونم چرا فکر می کنم خدا حرفهای من رو نمی شنود. "

چند دقیقه نگذشته بود که کلاس اون ساعتم تشکیل نشد و من می خواستم برم به کارهام برسم.

برای رسیدن به مقصد بهتر بود از توی حرم امام رضا (ع) میان بر می زدم.

داشتم می رسیدم به حرم که با خودم گفتم: " نیم ساعت می رم زیارت و بعد می رم به کارم می رسم؛ مرسی خدا جون! انگاری قسمت بود که من بیام حرم! "

وقتی داشتم می رفتم توی حرم، خانمی که من رو  گشت، جلوم رو گرفت و گفت: " این شارژر موبایل توی کیفت چیکار می کنه؟ "

شارژر رو نشون داد و گفت: " خانم! شما نمی تونی بری تو حرم! "

جا خوردم! تا اون موقع یاد شارژر نبودم!

اومدم کنار و از بیرون به گنبد نگاه کردم... دلم شکست... اشک هام ناخودآگاه ریخت...

تنبیه از این بالاتر هم می شد!!

خدایا منو ببخش...

از حرفی که زدم پشیمونم

( و الله سمیع علیم )

 

 

نوشته شده توسط فرشته در 20:27 | | لينک به اين مطلب
دوشنبه بیست و یکم آبان 1386
آرامش

تا حالا یه این جمله فکر کردی؟؟

اگه به این اصل برسی آرامش رو در کنارت می بینی...

من امتحانش کردم. تو هم امتحان کن. ضرری نداره!

نوشته شده توسط فرشته در 19:41 | | لينک به اين مطلب
چهارشنبه شانزدهم آبان 1386
خط قرمز

"یک خط قرمزهایی توی زندگی هر فردی وجود داره که بقیه حق رد شدن از اون خط رو ندارن."

اما نمی دونم که چرا چند نفر این جرأت رو به خودشون دادن و دارن از خط قرمز محدوده من رد می شن!

به اخطارهای من هم هیچ توجهی ندارن!

بعضی موقع ها فکر می کنم که خود من باعث شدم که اونا جرأت این کار رو پیدا کنن..

شاید اونا فکر می کنن که چون من همیشه می خندم، نمی تونم عصبانی بشم!

باید یک کاری کنم که سریع تر از روی خط برن کنار.

شاید با دادن یک کارت قرمز!

تا دیر نشده باید کاری بکنم...

گاهی اوقات خیلی زود دیر می شه

نوشته شده توسط فرشته در 16:50 | | لينک به اين مطلب
جمعه یازدهم آبان 1386
فرصت می خواهم

می خواهم به آرامش برسم

در نظرم آرامش خیلی دور می نمایاند

چشمانم دیگر طاقت اشکهایم را ندارند...

من باید به خودم برسم

من حتی نمی دانم که کیستم!

من چقدر تنهایم

من فرسنگ ها از خودم دورم...

ای کوه! می خوام مثل تو پایدار باشم

من با وزش کوچک نسیمی تکان می خورم...

آرامش چیست؟ هویت چیست؟ پایداری چیست؟

صبح و شب به دنبال آنها می گردم.

من می توانم... من باید بتوانم آرامش، هویت و پایداری را پیدا کنم...

19 بهار گذشت و من در خواب بودم

نمی گذارم که بیستمین بهار در خواب سپری شود

تنها یک فرصت می خواهم

من فرصت بازگشت به خود را می خواهم...

 

 

نوشته شده توسط فرشته در 10:11 | | لينک به اين مطلب